تبليغاتX
zero زیر ذره بین
ناگفته هایی از نشریه ساعت صفر

شروع  به نوشتن برای تشکر کمی سخت  بود ... نمی دانم چون شاید به تشکر عادت نکرده ایم؟

اما من به زعم خودم به عنوان مخاطبی که کم کم به زیرو خو گرفت و شد یکی از اعضای خانواده زیرو می خواستم از زحمات مدیر داخلی که حالا دیگر استعفا کرده اند تشکر کنم .

ایشون قطعا زحمات زیادی برای زیرو کشیدند و مسلما دلشان هم خیلی برای زیرو می تپیده و هنوز هم می تپد...

امیدوارم که  کماکان جناب محسنی زیرو را همراهی و حمایت کنند.

به هر صورت جناب محسنی به خاطر تمام زحماتی که تحت عنوان مدیر داخلی برای زیرو کشیده اید متشکریم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 21:47  توسط پاییز  | 

السلام علیک یا مولانا الامام المهدی........
شب جمعه که میشه، دلم پر میزنه برای جمکران. دوست دارم از شب تا صبح تو حیاط باصفاش بشینم و به گنبد فیروزه ای خیره بشم.
دوست دارم این جمعه آخرین ندبه های فراق رو سر بدم و آقا بیاد. دوست دارم لحظه ظهورش اونجا باشم.
دوست دارم آخرین باری باشه که میگم: این المومل ..........
بیا مهدی. بیا که باز آدینه است. آدینه ای که ما به انتظارت نشسته ایم.
ای مرهم دلهای شکسته ما! ای آنکه به امیدت زنده ام!
ای اشکهای کودک یتیم در جستجویت خشکیده!
ای سرهای ما در انتظار دست نوازشگرت خمیده!
ای معنی رکوع و سجودمان!
بیا و ببین که چه بیقراریم به خدا!
خوش به حال شما دوستانی که ساکن قم هستید. تا که دلتون هوایی جمکران میشه، میتونید برید زیارت.
اما این دوستانتون رو هم فراموش نکنین.
وقتی میرین جمکران از طرف ما هم سلام برسونین و بگین:
آقا! بعضی ها هم هستند که گاه و بیگاه دلشون هوای اینجا رو می کنه. نمیدونند با این دل بیقرار چه کنند، اما اینقدر گناه دارن که روشون نمیشه بیان. بگین .......
نه. نیازی به گفتن نیست. آقا خودشون بقیه رو میدونن.
فقط التماس دعا
 

پی نوشت:  خواستم اول این پست توضیح بدم که نویسنده ی این پست خانم ساحل- افتاده هستند ولی دیدم که حس و حال قشنگ نوشته ممکنه که کم بشه. به هر صورت ایشون لطف کردن و این پست را برای من فرستادن تا در زیرزیرو بذارم.

 
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 0:12  توسط پاییز  | 

الهی عظم البلاء و برح الخفاء

              و انکشف الغطاء و انقطع الرجا

                                           و ضاقت الارض و منعت السماء

و انت المستعان  و الیک المشتکی

                           و علیک المعول فی الشده و الرخا

اللهم صل علی محمد و آل محمد اولی الامر الذین فرضت علینا طاعتهم و عرفتنا بذلک منزلتهم

ففرج عنا بحقهم

فرجا عاجلا قریبا کلمح البصر ‌او هو اقرب

 یا محمد یا علی یا علی یا محمد

 اکفیانی فانکما کافیان و انصرانی و انکما ناصران

یا مولانا یا صاحب الزمان

الغوث الغوث الغوث

ادرکنی ادرکنی ادرکنی

الساعه الساعه الساعه

العجل العجل العجل

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 0:16  توسط پاییز  | 

به نام حق

 خیلی سخته از پشت این دنیای مجازی آدم احساس واقعی خودش را بیان کنه و بگه که چقدر از شنیدن این خبر متاسف شده ...

گرچه من هم یک همکار مجازی به حساب می آیم ... اما این حس دردناک واقعا واقعیه ...

جناب سید محسنی امید وارم تسلیت من را از طرف خودم و تمام دوستانی که مدتی است پر و پا قرص  گره خورده ایم با زیرو بپذیرید.

برای ایشان از درگاه باری تعالی مغفرت مسئلت داریم و برای شما و خانواده ی محترمتان صبر.

خدایش بیامرزاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:14  توسط پاییز  | 

به نام حق

 خیلی سخته از پشت این دنیای مجازی آدم احساس واقعی خودش را بیان کنه و بگه که چقدر از شنیدن این خبر متاسف شده ...

گرچه من هم یک همکار مجازی به حساب می آیم ... اما این حس دردناک واقعا واقعیه ...

جناب سید محسنی امید وارم تسلیت من را از طرف خودم و تمام دوستانی که مدتی است پر و پا قرص  گره خورده ایم با زیرو بپذیرید.

برای ایشان از درگاه باری تعالی مغفرت مسئلت داریم و برای شما و خانواده ی محترمتان صبر.

خدایش بیامرزاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:13  توسط پاییز  | 

 

مسافر یعنی هوای ِ رفتن و نماندن...

مسافر یعنی من ِ این روزها که هوای رفتنم هست و هوای نماندم...

سفر یعنی جاده و راهی که مسافر در آن به رفتن است و دور شدن...

آخ، دور شدن... دور شــــــــدن... دور شدن...

حس می کنم تمام دست ها و پاهایم محکم گرفته اند از این زمین و آدم هایش، آنقدر محکم که یادشان رفته روزی رها بودند و سبک... و دل َم آنقدر دلش رفتن و گریختن می خواهد که...

حالا که همه ی آدم ها هستند، حالا که اینهمه همهمه و هیاهو هست... همین حالا دلم تنهایی و خلسه و سکوت می خواهد...

سفر یعنی گاهی کسی که می آید... کسی که می رسد... کسی که برای رسیدنش انتظار ِ لحظه ها پر از تب و تاب است...

مسافر یعنی گاهی کسی که رفته است بر می گردد...

زندگی گاهی همینقدر ساده است که برای هر رفتنی، یک آمدن هم دارد... برای هر مصدری که خوب است، یک مصدر که خوب نیست هم دارد...

زندگی گاهی همینقدر پیچیده است که نمی فهمی بین ِ مصدر ها، کجا متوقف شده ای...

بگذریم...

دارم فکر می کنم که... که روزهایمان دارند خیلی تنها می شوند... چشم به راه ِ کسی که نبودن اش خیلی سنگین تر شده... چشم به راه ِ کسی که نیست این روزها برای فریاد ِ خاموش ِ دخترکان و پسرکان ِ لبنان دادخواهی کند...

چقدر تنهاییم...

و

چشم به راه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 20:18  توسط پاییز  | 

"اللهم عجل لولیک الفرج"

آمده بودم بنویسم که گرچه مدتی در کار ما تاخیر شد... اما سر دبیر زود تر ار من رسیدند و نوشتند...

آنقدر حرف برای گفتن در اینجا هست که کلمات به هم امان نمی دهند ...

اول می گویم: از آنچه دیگران در آن تاخیر می کنند ... می گویم از سکوت ... از فریاد نارسای ما که     نمی تواند درد داغ گلوله را در خواب کودکان لبنانی مرهم باشد...

دوم از : دلتنگی هایم می گویم برای "زیرو "...

سوم از اینکه: گرچه در کار "زیرو" تاخیر شد اما قرار است که "زیرو" جان این دفعه متفاوت باشد...

چهارم از اینکه: "زیرو" به گرمی می فشارد دست دوستان را ... هر آن کس که شعری ... دلنوشته ای داستانی...داستانکی... و ... بسم الله .

پنجم از اینکه: اینجا خانه خودتان ـمنتظران- است پس: هر چه می خواهد دلتنگت بگو ...

ششم و هفتم و هشتم و نهم و دهم و تا آنجا که اعداد می روند به شماره می خواهم بگویم از انتظار از تمنا از خواستن و ا زدعا از امید امید امید آمدن تو .

"اللم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 0:6  توسط پاییز  |