بالاخره بعد از مدتی انتظار و با زحمات دوستان عزیز، شماره جدید نشریه ساعت صفر منتشر شد.
از تمامی دوستانی که با نشریه همکاری می کنند، دعوت می کنم که نشریه را ببینند و دست به نقد جدی بزنند.
در عین حال شماره بعدی به سرعت در راه است، یک سری از دوستان مطالبشان را داده اند، باقی هم بدهند. شماره جدید را ان شاء الله روز ۱ شهریور ان لاین می کنیم.
راستی این شماره راجع به پیامبر اعظم (ص) است. مطالبتان را زود زود بفرستید.
در ضمن خود نشریه هم یک سیستم وبلاگ دارد. کسانی که تمایل دارند بگویند تا به ایشان یوزر و پسورد بدهیم.
لینک مطلب جدید من در وبلاگ نشریه: آیا حق نوشتن دارم
مسافر یعنی هوای ِ رفتن و نماندن...
مسافر یعنی من ِ این روزها که هوای رفتنم هست و هوای نماندم...
سفر یعنی جاده و راهی که مسافر در آن به رفتن است و دور شدن...
آخ، دور شدن... دور شــــــــدن... دور شدن...
حس می کنم تمام دست ها و پاهایم محکم گرفته اند از این زمین و آدم هایش، آنقدر محکم که یادشان رفته روزی رها بودند و سبک... و دل َم آنقدر دلش رفتن و گریختن می خواهد که...
حالا که همه ی آدم ها هستند، حالا که اینهمه همهمه و هیاهو هست... همین حالا دلم تنهایی و خلسه و سکوت می خواهد...
سفر یعنی گاهی کسی که می آید... کسی که می رسد... کسی که برای رسیدنش انتظار ِ لحظه ها پر از تب و تاب است...
مسافر یعنی گاهی کسی که رفته است بر می گردد...
زندگی گاهی همینقدر ساده است که برای هر رفتنی، یک آمدن هم دارد... برای هر مصدری که خوب است، یک مصدر که خوب نیست هم دارد...
زندگی گاهی همینقدر پیچیده است که نمی فهمی بین ِ مصدر ها، کجا متوقف شده ای...
بگذریم...
دارم فکر می کنم که... که روزهایمان دارند خیلی تنها می شوند... چشم به راه ِ کسی که نبودن اش خیلی سنگین تر شده... چشم به راه ِ کسی که نیست این روزها برای فریاد ِ خاموش ِ دخترکان و پسرکان ِ لبنان دادخواهی کند...
چقدر تنهاییم...
و
چشم به راه...
بابا یه زمانی حنجرمون پاره می شد آقایون (خانمی هم که در کار نبود) تو رو به جان هر کی دوست دارید مطلب بنویسید تو این زیر زیروی لامصب.بابا یکی از وظایف دبیر بخشا اینه. به کی بگیم.
همین طور که مطالب رو به موقع تحویل میدید
باید هر هفته هم وبلاگ رو به روز کنید.البته میدونم که سرتون شلوغه و پسورد اکانتتونو فراموش می کنید و ما هم هر دفعه پسورد جدید میدیم. ولی خب اگه همیشه نمیشه بعضی موقع ها دل به کار بدید
.
اما مثل اینکه ما از این جریان (جریان که چه عرض کنم سیلابی که راه افتاده) عقب افتادیم.(عقب که چه عرض کنم تو این سیلاب غرق میشیم).
خداییش شما نویسنده ها خیلی خفنید دمتون گرم مطلب می نویسید. میل میزنید. تو وبلاگ مینویسید. از راه های دور و نزدیک زنگ می زنید و ما رو سین جین میکنید که آی ساعت صفریا چرا ساعتتون خوابیده. پس دارید چی کار میکنید.
خداییش خیلی حال میکنم اگه خودمون از کارمون خسته شیم این مخاطبای پیگیر مارو ول نمی کنن و نمیذارن به این راحتی جا بزنیم.
الان داریم تمام تلاشمونو میکنیم که ان شاء الله به وعدمون عمل کنیم و نشریه به موقع دربیاد.
شما هم ۲آ کنید.![]()
فقط خواهشا نامردی نکنید اگه خواستین جمکرانی کربلایی لبنانی جایی برید تنهایی نرید به ما هم بگید مام بیایم. ناسلامتی ما مخلص شما مدیر داخلی و دبیر رسانه ایم.
دمتون گرم
دستتون درد نکنه
خیلی آقا(جناب)
و خیلی خانمید(سرکار)
گره از کار فرو بسته ما بگشایند؟
از بذل توجه دوستان علاقمند به موضوع جمکران متشکریم. اما اخوی ها و خواهرهای گرامی! موضوع اصلی همکاری در نشریه الکترونیک ساعت صفر است که شماره جدیدش باید فردا منتشر شود (ان شاء الله!!!)
موضوع جمکران مال زمانی است که کار ما تمام شده باشد، نشریه روی روال افتاده باشد. بعد همه پایه ایم تا بزنیم و به جمکران برویم.
از شوخی گذشته، باید از زحمات سرکار خانم پاییز (نوشتم سرکار خانم تا بعدا به من گیر ندهید که چرا نوشته اید جناب!) و آقای علی آقایی که دلش به قول خودش قد گنجیشک است (ما که ندیدیم البته) و خانم سلبیناز (دوست سر کار خانم پاییز) که برای ما مطلب فرستاده اند، تشکر کرد و من اینجا تشکر می کنم.
اما دوستان دیگر هم باید همکاری کنند، یعنی وظیفه ماست که همکاری کنیم. این از بعد تکلیف گرا بود!
حالا از طرف دیگر خواهش می کنم که همه همکاری کنند! این از بعد التماس گرا بود!
دیگه چی؟ آرمان اخلاقی ماست که به نشریه الکترونیک ساعت صفر کمک کنیم.
چند روزی است که تور نویسنده گیری مان را پهن کرده ایم. اول که نویسنده پست قبلی در آن افتاد. البته اگر انصاف بدهیم جناب "پاییز"، قبل از اینکه ما توری پهن کنیم و بخواهیم نویسنده یا همکار به دام بیاندازیم، خودش پیشنهاد همکاری و البته دو صد چند پیشنهاد سازنده دیگر داد.
اما از وقتی که این تور را پهن کرده ایم، چند نفری تویش افتاده اند. یکیشان که از همه نزدیک تر بود و البته بیشتر توی تور افتاده بود را دیروز (دوشنبه) دعوت کردیم دفتر نشریه!
آقای علی کوچولی دل گنجیشکی اسم این اخویمان بود.
آمد و با هم گپ زدیم و صحبت کردیم.
خلاصه یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.
-------------
پ.ن: اینکه از این اخوی دعوت کردیم بیاید دفتر نشریه ساعت صفر، ارتباط مستقیم به سکونتشان در شهر ما داشت. جای پای بقیه هم روی چشممان است.
اصلا چطور است وقی که با همه بیشتر آشنا شدیم، یک سفر همه را دعوت کنیم بیایند و با هم برویم جمکران. راجع به این پیشنهاد چی فکر می کنید؟
آمده بودم بنویسم که گرچه مدتی در کار ما تاخیر شد... اما سر دبیر زود تر ار من رسیدند و نوشتند...
آنقدر حرف برای گفتن در اینجا هست که کلمات به هم امان نمی دهند ...
اول می گویم: از آنچه دیگران در آن تاخیر می کنند ... می گویم از سکوت ... از فریاد نارسای ما که نمی تواند درد داغ گلوله را در خواب کودکان لبنانی مرهم باشد...
دوم از : دلتنگی هایم می گویم برای "زیرو "...
سوم از اینکه: گرچه در کار "زیرو" تاخیر شد اما قرار است که "زیرو" جان این دفعه متفاوت باشد...
چهارم از اینکه: "زیرو" به گرمی می فشارد دست دوستان را ... هر آن کس که شعری ... دلنوشته ای داستانی...داستانکی... و ... بسم الله .
پنجم از اینکه: اینجا خانه خودتان ـمنتظران- است پس: هر چه می خواهد دلتنگت بگو ...
ششم و هفتم و هشتم و نهم و دهم و تا آنجا که اعداد می روند به شماره می خواهم بگویم از انتظار از تمنا از خواستن و ا زدعا از امید امید امید آمدن تو .
"اللم عجل لولیک الفرج "
نبودیم مدتی و مدعی در غیبت ما شیر شد...
حالا دوباره برگشته ایم. ۱۵ مرداد ان شاء الله اولین شماره دو هفته نامه ساعت صفر ان لاین می شود. بعد هم دو هفته بعد شماره بعدی..
البته هنوز خیلی کار داریم. این شماره ۱۵ مرداد خیلی ایراد دارد. ولی شروعی است برای ادامه دادن.
از هم درخواست کمک داریم. به خصوص رفقای قدیمی خودمان. شروع می کنیم با نام خدا و به امید لطف او که همیشه جاری و ساری بوده است.
الاحقر! : سردبیر